بوف کور

فریاد نمی زنم.نزدیک تر می آیم، تا صدایم را بشنوی

من باد را دوست دارم

مخصوصا وقتی می‌زند زیر چتر آدم‌هایی که از باران گریزانند

یا وقتی می‌پیچد میان گیسوان یک عشق در دشت سبز ِ باز


من باران را دوست دارم

مخصوصا وقتی ناگهانی باشد و انسان های بدون ِ چتر را تا فرط ِ بیخیالی ِ خیس شدن دنبال کند


من چتر را دوست دارم

تنها اگر کنار تو باشم و خودت چتری به همراه نیاورده باشی

یا اگر زیر ِ چتر ِ تو باشم و شانه‌ام از ریزش باران خیس شود اما نگویم.


من پاییز را دوست دارم

مخصوصا وقتی که درخت با سرما صلح می‌کند و خیابان های سیاه ِ شهرم مست ِ رنگ ِ چشمان ِ تو می‌شوند


من صلح را دوست دارم

بارها پرستیده ام دریا را در هنگامه‌ی خشم شبانگاهی

که می‌تواند به ساحل بریزد اما هیچگاه دل به نفرت نیالوده‌است


من انار را دوست دارم

مخصوصا اگر تو دانه کرده باشی

یا اگر من برایت آب گرفته باشم


و من تو را دوست دارم

مخصوصا اگر پاییز باشد و از بند یک سرماخوردگی  رها شده باشم در آغوشت

چونان که موج در میان شنهای ِ ساحل ِ خاموش.

وقتی که باد دارد میزند زیر چتر آدم‌های گریزان از باران...

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت15:20توسط مسعود ابراهیمی | |

من دریا را نفس کشیده ام بی تو

من ساحل را پیموده ام بی تو

من میان خستگی ِ ماندن و درد برگشتن آنقدر مانده‌ام که یادم نیست راه رفتن از کدامین طرف است.

من شرجی ِ هوای ساحل و باران شبانگاهی ِ دریا را آن شب چنان پیوند زدم با اشک که هیچکس گمان نکرد دقایق  را گریسته‌ام.

من در این بی راهی،

رها کردم خود را بر موج.

دریا مرا پس زد...

دریا گفت: «از وزن یک عشق سنگینی»

من در این بی راهی،

رها کردم خود را در باد، حرف دریا را زد.

من در این بی راهی رها کردم خود را در تو و غرق این فاصله های بیهوده شدم.

حالا باید بیشتر از بهارنارنج‌های ساحل ِفرح آباد دلیل بیاوری که این نمی‌شود ها از میل ِ به نماندن نیست.

آخر اگر ترانه را عزم برون جهیدن از دهان قناری باشد،

تیغ بر حنجره‌اش هم که زنی، چشمانش آواز میخوانند...

خلاصه بد نیست بدانی،

اینجا اگرچه هنوز شمیم باران و خیسی ِ چمن های کنار جاده هست

اما اخیرا بوی گل های مصنوعی نیز به مشام می‌رسد.

و حالا این منم ایستاده و تنها،

میان موجی از تردید،

میان فوجی از غم ها.

درد هایم چون بقچه‌ی کولی ِ بی خانه ای بی بر دوش

ناله‌هایم خاموش

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت14:33توسط مسعود ابراهیمی | |

یک نفر در خانه اش در حصر،
یک نفر در میهنش در حبس...
زهی آزاده‌ی دربند که بار ِ منت کذب شب ِ هذیان و چاقو را از گــُرده اش کنده.
وگرنه من که آزادم،
به هر زنجیر ِ این زندان پر وسعت،
هزاران بار در بندم.
که ما این روزها،
خانه اندر خانه در حصریم و در حبسیم

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت16:39توسط مسعود ابراهیمی | |

گفتا که جز من وابسته‌ی اغیار نباشی
گفتم که تویی جانم و آن یار نباشی

گفتا که اگر جانم پس یار ِدگر چه؟
گفتم که تویی جان و دلدار نباشی

گفتا که منم دلدار گفتا که منم آن یار
گفتا که دگر گفتم و بیدار نباشی

گفتم که بیدارم گفتم که میدانم
گفتم که تو دلدارم بر دار نباشی

گفتا که اگر دار است حلاج منم یا تو؟
بگذر ز خود و از من تا که بیمار نباشی

در وادی مخموران راه است به پیمانه
گر بر در میخانه نمانی و چو دیوار نباشی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت13:17توسط مسعود ابراهیمی | |

چون بید به بادی تن دنیا به ناز است//در بزم جهان مطربی و ساز نیاز است

حلاج انالحق شد و سر بر دار بسپرد //تا به فریاد بگوید که سر و دار مجاز است

آن شاه که از هند به غزنین روان بود//دلداده و دیوانه ی گیسوی ایاز است

تو در پی حق بودی و غافل ز حقایق//برگرد به میخانه ببین گلشن راز است

آنجا که نباشم من و تو خویش نباشی//یک لحظه ببینی که خدا هم به نماز است

پس اگر به کعبه رفتی و حرم رهت ندادند//برو خرقه به در انداز که ره میکده باز است

بس نکته بگفتند و کسی هوش نیامد//خاموش بمان چونکه سر قصه دراز است

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت4:10توسط مسعود ابراهیمی | |

ما رهگذر عشقیم وز راه نپرهیزیم

گر حبل متینت نیست بر غیر نیاویزیم

آنجا که تویی ساقی ما محتسب خویشیم

تا حکم کند والی خرقه به در اندازیم

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت16:57توسط مسعود ابراهیمی | |

با آنکه فراموش کرده بود دریا را،
در وجودش چیزی کم داشت...
ماهی ِ کوچک ِ تــُنگ، حافظه نداشت، قلب که داشت.

ما نیز ماهیانی هستیم!

در سینه‌هایمان حسرت چیزی است که فراموش کرده‌ایم

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت16:48توسط مسعود ابراهیمی | |

کنار ِ کنارم بنشین و "عشق سالهای وبا" را برایم بخوان، من نیز در دلم "قصیده آبی خاکستری سیاه" را تکرار می‌کنم و قول می‌دهم دستانم تنها موهایت را نوازش کند.

راستی میدانستی لب‌هایت بی رژ زیباتر است؟
بگذریم! قول داده‌ام تنها موهایت را نوازش کنم...

+نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت0:49توسط مسعود ابراهیمی | |

مــا جمله ذرگانیم در وادی طـریقت

تا ذره‌ای نجنبد هیچ است در طبیعت

موسی به دین خود بود عیسی به دین خود لیک

آمــد ز هر دو دیــن یک پندار و یک بصریت

رو مرد نیک سیرت آگاهی از جهان گیر

تا درد این جهــان را درمان کند طبیبت

گــر آیدت ز کعبه باری بــرو طوافش

گر می‌رسد ز انجیل بر سینه زن صلیبت

ذوالنون میان تنگش غافل شد از هوایش

ماهی بیامد امــا از بحــر آن فضیلت

ما در بیان نیاییم تا رخصتش نیایــد

گر آمدت پیامی بشنو تو آن نصیحت


و برای تویی که بهترینی:

یک دل اسیر باران، یک دل کویر سوزان

دل را به حلقه‌ی یار بی ادعا توان زد

تا در صلاة عشقت از ساقیان گذشتم

سودای وصف ماهت طعنه به آسمان زد

گرم خم نگاهت باری ندا رسیدم

لعبتک لبانت آتش به این جهان زد

***

در راه دل سپردن شادی و غم غنیمت

گر آمدی به دیدار هر بیش و کم غنیمت

من قطره قطره مُردم بی آنکه گفته باشم

در ذوب عاشقانه یک واژه هم غنیمت


+نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت0:45توسط مسعود ابراهیمی | |

لبخند زدی و من دیوانه‌ات شدم

طوفان شدی و من ویرانه‌ات شدم

با ساقیان دهــر، جــام مرا زدی

من عاشق تو و مستانه‌ات شدم

از آسمان ِ جان  نام توام رسید

تا راوی  ِ غــم افسانه‌ات شدم

یک بار آمدی در خواب ناز من

دلدادۀ همان، یک دانه‌ات شدم

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت3:17توسط مسعود ابراهیمی | |